روز پنجاه و چهارم - عیدت مبارک

پسر قشنگم ، عیدت مبارک . نمی دونی چقدر خوشحالم که امسال کنارمون هستی . قبل از تحویل سال نو توی بغل من خواب بودی . خیلی خسته بودم و منتظر بودم خوابت سنگین بشه تا منم بخوابم . ٨ دقیقه به لحظه سال تحویل مونده بود . نمی دونم چرا ولی دلم نیومد اولین عیدت اینجوری باشه .

 هنوز هفت سینمون کامل نبود . تو بغلم بودی و من تند تند سیر و سنجد و تنگ ماهی و ... رو روی میز می ذاشتم . بعد بابایی رو هم بیدار کردم  . تو هم بیدار شده بودی . کنار هفت سین نشستیم . خواسته هامونو از خدا خواستیم . و وقتی که سال نو شد سه تایی رقصیدیم .

 

Image hosting by IMGBoot.com

 

عزیزم عیدت مبارک . نوروزت همایون .

 

امروز اولین سفرتو رفتی . داییِ بابای  بابا ! هر سال روز اول عید همه رو دعوت می کنه نهار به نیشابور . به این بهانه همه فامیل همدیگه رو می بینن و دیدارها تازه میشه . علاوه بر دیدن فامیل ما می خواستیم سفر - هر چند کوتاه - با یه نی نی گولو رو تجربه کنیم . تو مثل همیشه پسر خوبی بودی و خدا رو شکر هیچ کس اذیت نشد . انشاالله بعد از برگشت بابایی از سفر دور و درازش با هم می ریم مسافرت .

/ 1 نظر / 18 بازدید
رها

سلام عزیزم. عیدت مبارک. [گل] پس اولین سفر رو هم رفتی. [متفکر]