روز پنجاهم

پسر خوردنی مامان ، چند روزه احساس می کنم وقتی باهات حرف می زنم می خندی . ولی امروز کاملا مشخص بود که داری عکس العمل نشون می دی و خنده های نازت یه کوچولو ارادین . تازه بعضی وقتا خودت هم یه چیزایی تعریف می کنی و بعدش می خندی !

پسرم ، مهمونی دیشب - که به مناسبت تولد تو بود - عالی برگزار شد . مخصوصا گیفت ها - که اگه کمک شکوفه عزیز نبود آماده نمی شد - همه رو ذوق زده کرده بود . دست دختر خاله مهربونت درد نکنه . یادت باشه گواهینامه تو که گرفتی ببریش طرقبه دور دور !

 

 

 

 تو دیشب توی رستوران یک کمی بی قراری می کردی . دل دردات شروع شده بود . فقط توی بغل من آروم می گرفتی . محکم شالمو گرفته بودی تا کسی نگیردت . کم کم آروم شدی و خوابیدی . و بعد هم توی خونه ، بر خلاف چند شب گذشته ، توی تخت خودت خوابیدی و تا صبح فقط یه بار بلند شدی . شیرتو خوردی و دوباره خوابیدی . ولی من که به شب بیداری عادت کردم ، خوابم نمی برد و مشغول عکاسی بودم ! این هم نتیجه ش :
 
 
 
فکر کنم خیلی خسته بودی . آخه ما دیشب خیلی اذیتت کرده بودیم . دیشب رفتیم بیرون تا برات لباس عید بگیریم . ببخش مامانی که اذیت شدی . نمی دونی وقتی که توی مغازه گریه می کردی چقدر به خودم لعنت گفتم که تو رو آوردم بیرون .

مهمونهای عزیزمون هم زحمت کشیدن و برات کادوهای نقدی و غیر نقدی آوردن . دست همشون درد نکنه .

/ 3 نظر / 19 بازدید
غریب آشنا

ان شاالله باشید و جشن تولد صد سالگیش [لبخند][گل]

رها

سلام عزیزم. سلام همایون گلم. سلام عزیز دل خاله. خانه ات ( یعنی وبلاگت) مبارک. آخی! لباس عید هم که داری! دست مامان و بابا درد نکنه که واسه ات لباس نو خریدند. واقعا هم چه گیفت های نازی! دست دخترخاله و فامیل ها درد نکنه. [ماچ][ماچ][ماچ][قلب]

رها

سلام خاله جان. سال نو مبارک. [ماچ]