خاطره روز زایمان من

دوشنبه ، آخرین ویزیت بود و قرار شد هفته دیگه ، دهم بهمن برای زایمان برم بیمارستان . خوشحال بودم . این انتظار بیش از حد خسته م کرده بود و از طرفی نگران . چون طبق آخرین سونوگرافی که به درخواست خودم رفته بودم ، مایع آمنیوتیک کمتر از حد نرمال نشون می داد و این یعنی خطر .

از دو هفته قبل به توصیه دکتر استراحت و خوردن مایعات شیرین رو زیاد کرده بودم . اما ظاهرا تاثیری نداشت . نه وزن محسوسی اضافه کرده بودم و نه مایع آمنیوتیک زیاد شده بود و همین باعث شده بود که سزارین از ١٨ بهمن به ١٠ بهمن تغییر زمان پیدا کنه .

ترسیده بودم ولی به روی خودم نمی آوردم .  سه شنبه اربعین بود و من مدام در حال شمردن تکونهای مسافر کوچولوم بودم و وقتی کم می شد از نگرانی می مردم و زنده می شدم . با خواهرم مشورت کردم . نظرش این بود که برای اینکه استرس نداشته باشم از  دکترم بخوام که زودتر عمل و انجام بده . دوباره برام سونو گرافی نوشت . جهارشنبه صبح به مرکز رویان رفتیم تا بصورت اورژانس پرونده تشکیل بدم و بعد کارای بیمه رو انجام دادیم . عصر به سونو گرافی بهتر و معتبر تری رفتیم و وقتی دیدم جواب فرقی نکرده ، سریع به مطب دکتر رفتیم . دکتر که نگرانی من رو دیده بود ، ازم خواست که آمپولهای بتامتازون رو تزریق کنم و فردا بستری بشم .

وای اصلا انتظار نداشتم که روز موعود فردا باشه . هنوز کارام نیمه تموم بود . نه ساکمو کامل بسته بودم نه اتاق پسرکم کامل بود .

سه تا از آمپولها رو تزریق کردم و سه تای دیگه رو هم قرار شد فردا ساعت ۶ صبح بزنم . خونه که رفتیم به مامان و مادر شوهرم خبر دادم . ساک بیمارستان رو بستم . حمام رفتم . و کامل کردن اتاق رو موکول کردیم به بعد از زایمان .

صبح روز ۵ شنبه برای تزریق آمپولها به کلینیک رفتیم . ولی مسئول تزریقات مرد بود و گفت که نمی تونه تزریق کنه . بعد به دو تا کلینیک شبانه روزی دیگه رفتیم . اولی که اصلا در و باز نکرد و دومی هم بعد از کلی معطلی گفت که چون حامله ام اصلا انجام نمی ده . اعصابم به هم ریخته بود . یه مشت آدم بی مسئولیت . نمی دونم چرا اسم کلینیک شبانه روزی رو روی خودشون گذاشته بودند .  زمان داشت می گذشت . اینقدر سریع راه می رفتم که جلوی پامو ندیدم . درست وسط راه و لوله کشیده بودند و من افتادم .  از یک طرف مچ پام درد داشت و از یک طرف نگران کوچولوی توی شکمم بودم .

رفتیم بیمارستان ١٧ شهریور که نزدیک کلینیک بود . اول باید برگه از اورژانس می گرفتیم و بعد از کلی توضیح دادن راجع به گذشتن زمان خانم پرستار بالاخره جنبید ! حالا برای تزریق نسخه می خواست و همراهمون نبود . من نمی دونم چه دلیلی داره که آدم بدون دلیل این آمپولو بزنه که اینقدر می خواست مو رو از ماست بیرون بکشه . احسان عزیزم سریع رفت و نسخه رو آورد . حالا باید خانومو راضی می کردیم که هر سه تا رو با هم بزنه . بعد از کلی کلنجار رفتن بالاخره تزریق انجام شد و خیال من راحت .

برای اینکه مطمئن بشم که نی نی گولوم سالمه رفتم بخش مامایی تا صدای قلبشو بشنوم .

ناتمام

/ 0 نظر / 27 بازدید