روز صد و سی و سوم

سلام پسر کوچولوی قشنگِ خوش سفرم . بالاخره تونستم بیام و برات چند خطی بنویسم . این چند روز حسابی درگیر بودم .

 

Image hosting by IMGBoot.com

 

هرچی از خوبی تو توی این سفر بگم کمه . من اولش می ترسیدم همکاری نکنی . آخه ما اینجا کم بیرون میریم و می ترسیدم به شلوغی عادت نداشته باشی . اما ظاهرا بهت خوش گذشته و از وقتی اومدیم دوست داری عصرا با هم بریم بیرون .  

سخت ترین قسمت سفرمون پرواز بود . همون لحظه ای که هواپیما تغییر ارتفاع می داد و گوشات درد می گرفت . اون لحظه گریه می کردی اما بعدش شروع می کردی با مسافرا به خندیدن و جیغ زدن و یادت می رفت که همین چند لحظه پیش داشتی درد می کشیدی .

 

Image hosting by IMGBoot.com

 

اونجا ساعت خوابت به هم نریخت . یعنی اینقدر دقیق بود که ما می تونستیم ساعتمونو باهاش تنظیم کنیم ! راس ٩ می خوابیدی . سعی می کردیم اون ساعت هتل باشیم تا هم خودمون هم تو خستگی گشت و گذار روزانه رو از تن بدر کنیم . بیشتر وقتمون توی شاپینگ مالها گذشت . به خاطر گرمای هوا زیاد نمی تونستیم بیرون بمونیم حتی با اینکه ٢ روز آخر هتلمون کنار دریا بود نتونستیم بریم لب ساحل . بابایی مهربونت هم نذاشت ما گرما رو احساس کنیم . همیشه زودتر می رفت و کولر ماشینو روشن می کرد و ما بعد از چند دقیقه می رفتیم . توی مالها امکانات خیلی خوبی برای بچه ها بود . جای تعویض و شیر دادن . و برای همین از این بابت نگرانی نداشتیم .

-الهی فدات بشم الان دیدی من مشغول نوشتنم ، خودت غلتیدی به اون طرف و خوابیدی .-

خوب داشتم می گفتم . توی کارسیت می نشستی و این خیلی خوب بود . البته بعضی وقتا من عقب کنار تو می نشستم . یکی از نگرانیهای دیگه م گرم و سرد شدنت بود و سرما خوردگی که خدا رو شکر با لطف خدا جون اتفاق نیفتاد . (وقتی برگشتیم هیچکی باورش نمی شد سالم بگردوندیمت !!)

راستی تو خیلی اجتماعی بودی و با همه ارتباط برقرار می کردی . برات فرق نمی کرد سیاه و سفید و زرد . همه عاشقت شده بودند . حتی به خاطر تو با ما مهربونتر بودند . بعضیها سنتو می چرسیدند و وقتی می گفتیم ۴ ماه می گفتند از ۴ ماه بزرگتر دیده میشی . با وجود اینکه کوچولو هستی . شاید چون باهاشون شوخی می  کردی و جیغ می زدی این فکرو می کردند .

 

Img4Up

 

Img4Up

 

Img4Up

خیلی سعی کردیم توی این سفر راحت باشی از لباس پوشیدن گرفته تا خواب و شیر .  امیدوارم تو هم راحت بوده باشی و در سفرهای بعدی هم به همین خوبی و آقایی باشی . 

تلخترین قسمت سفر هم گم شدن آقا شیره خوشگلت بود که خیلی دوستش داشتی . که در همینجا یاد و خاطرشو گرامی می داریم !

 

Img4Up

 

 

 

 

/ 12 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صادق

راستی [گل]ضایعه دردناک و جانگداز فقدان آقا شیره رو به شما خانواده محترم و بل اخص جناب همایون خان عزیز تسلیت عرض مینمایم باشد که آقا ببره از مسوولیت کارهای آقا شیره بر بیاید [گل]

نازنین

عزیز خله ...وای مهدخت چقدر موهای این گل پسر با مزه شده..جیگرتو با مزه ی خاله...

عمه الیسا

الهی فدات شم جیگرم. دلم واست یک ذره شده. من هم خیلی نگرانت بودم که مریض نشی ولی حالا با این مامانو بابا مهربون که خوب بلدن ازت مراقبت کنن واسه سفر بعدی خیالم راحته. می بوسمت عزیزم

رها

سلامممممممممممممم چه پسر خوبی چه سفر خوبی جه قدر اجتماعی چه قدر خوش اخلاق جدی مامان جون خیلی خوب تعریفت رو داده امیدوارم سفرهای بیشتربری با مامانی و بابایی و بیشتر بهتون خوش بگذرهههههههههه [ماچ]

*ترنم*

خدا رو شکر که خوش گذشته... اون خانومه چه عاشقانه همایون و بغل کرده [قلب]

روناک

همیشه در سفر و تفریح باشی عزیزم

دریا

خدارو شکر که بهتون خوش گذشته مهدخت جون،امیدوارم سال های سال با هم برید سفر و خاطرات سفر همایون خانو اینجا ثبت کنی

نازنین

مهدخت جان خبري نيست انگار...بابا به روز كن ما ببينيم اوضاع همايون خان چطوره...

مهرشین

خوشحالم که خوش گذشته و همایون پسر خوش سفری بوده. همیشه خوش باشین [ماچ]

محبوبه

ان شااله سفرهای خوش و شرین بعدی هزار ماشااله به آقا همایون آروم و نازنازی