روز هفتادم

پسر عزیزم الان تو بغلمی . آرومی و من خوشحالم . تنها چیزی که آرامشتو به هم می زنه بوسه های گاه و بیگاه منه . مامانی منو ببخش که گاهی اوقات نمیفهمم چته . تو میزنی زیر گریه و خسته می شی و خوابت می بره .

بالاخره بابایی رفت سفر و قراره من و تو ٢٠ روز تنها باشیم . به اندازه کافی حالم و دلم گرفته ست . همینجوری هم اشکم لب مشکمه . تو دیگه بی تابی نکن . بعضی وقتا که اینجوری می شی و هر کار میکنم نمی تونم آرومت کنم واقعا مستاصل میشم ولی حضور بابایی دلگرمم می کنه . اما حالا چی . خوش بحالت که هنوز معنی تنهایی رو نمی دونی .

پ.ن : امروز برای چکاب رفتیم دکتر . از رشدت خیلی راضی بود . نمی دونم درست وزنت کرد یا نه . مگه میشه در عرض ١٠ روز نیم کیلو اضافه کرده باشی  .

/ 1 نظر / 19 بازدید
رها

وای! سلام بر پسر کوچک ما که تا چشم بر هم بگذاری بزرگ مبشه و کمک مامانش. [گل][قلب] به مامان بگو بی تابی نکنه. الان خوبه که تو جای بابایی هستی و مامان تنهای تنها نمی مونه. بابا هم حتما دلش واسه هر دوتون خیلی تنگ میشه. [گل]