روز چهل و دوم

پسر قوی و شجاع من ، دیشب ختنه ت کردیم . در اون حالت دوست داشتم دستتو بگیرم و بهت آرامش بدم . اما دستیار دکتر گفت برم تا ناراحت نشم ! ولی من از پشت پرده همه چیز و زیر نظر داشتم تا اگه یه وقتی بی تابی کردی بیام سراغت . اونجا گریه نکردی ولی وقتی اثر بی حسی رفت چنان زدی زیر گریه که دل سنگ هم آب میشد .

دیشب فقط تو بغل خاله رویا آروم می گرفتی . خاله جون که دو تا تجربه اینچنینی داره می دونست چطوری بغلت کنه تا درد نکشی . نهایتا پاهاتو سفت بستیم (مثل قنداق) تا تکون نخوری و اذیت نشی .

شاید یادآوری این خاطره برات جالب نباشه . شب بد و دردناکی بود ولی وقتی بزرگ بشی میفهمی که به نفعت بوده . بعلاوه اینکه یکی از سنتهای دین ماست .

/ 1 نظر / 7 بازدید
رها

آخی! بزرگ که بشی یک ضرب المثل هم یاد می گیری که می گن " بزرگ می شی یادت می ره". الان هم مطمئنا وقتی بزرگ بشی از این درد هم چیزی یادت نیست نی نی بامزه خاله. [قلب]