پسر کوچولوی قشنگم
شیرین تر از عسلم
فردا یکساله میشی . یکسال . چقدر زود گذشت این یک سال . انگار همین دیروز بود که تو رو برای اولین بار در آغوش کشیدم و تو همه دنیای من شدی . امروز می خوام برات از همون روز بگم . از 7 بهمن 89 .
قرار شد تو 7 بهمن بیای . روزی که عددش مقدسه . اون روز بارون بارید و بابایی گفت پسرمون با خودش برکت میاره و تو شدی برکت زندگی ما .
لحظه اولی که تو رو دیدم هیچ وقت از یادم نمی ره . من تو اتاق ریکاوری بودم که آوردنت . از کلاهت شناختمت وقتی پرستار برگشت تو رو دیدم یه نی نی کوچولو با لبای قرمز و غنچه . قبل از دیدنت هیچ حسی بهت نداشتم حتی موقعی که تو دلم بودی و تکون می خوری ولی وقتی دیدمت ... باورم نمی شد که تو مال منی . همونی که 9 ماه با من و در من زندگی کردی .
اون روز تا ساعت 5-6 عصر تو ریکاوری بودم تا یه اتاق خالی بشه و اینقدر گریه کردم وقتی تو رو از پیشم بردن که چشام شده بود کاسه خون . انگار یک تکه از وجودم کنده شده بود .
بعد که اومدم تو بخش و تو رو آوردن پیشم غمی نبود دردی نبود و من از سر شوق تا صبح بیدار موندم و نگات می کردم .
پسرم حالا 1 سال گذشته
تو حالا 4 تا دندون داری و با این دندونا خندت دلنشین تر شده .
اینقدر تند تند راه می ری که بهتره بگم می دوی . وقتی دستامو باز می کنم می دوی و می پری تو بغلم .
وقتی صدای موزیک می شنوی دست می زنی . رقصو که دیگه نگو . حرکت سر و مچ دست هم به رقصت اضافه شده .
دستت رو به دهنت می زنی و صدا در میاری .
عاشق در آوردن محتویات کشو ها هستی .
همینطور عاشق زیتون !
معنی آفرین و اه و به رو رو می فهمی . وقتی تشویقت می کنیم می فهمی و خوشحال می شی .
الکی می خندی . وقتی می بینی ما می خندیم تو هم شروع می کنی به خندیدن .
ایشالا که همیشه بخندی . فردا جشن تولدته عزیزم . این هفته برای من هفته پرمشغله ای بود تا بتونم برات یه جشن خوب بگیرم . امیدوارم که از عهدش بر بیام .


