همایون من امروز جشن تولد نیلوفر جون بود . مثل همیشه پسر خوب و آرومی بودی . راس 9 خوابیدی ولی اینقدر سر و صدا بود که بیدار شدی و تا 12 نخوابیدی !
و توی این مدت مشغول تمرین راه رفتن بودی . توپتو پرتاب می کردی . بعد یواش یواش دست من و ول می کردی و می رفتی به طرفش . هر بار که می افتادی برمی گشتی به طرفم و دستمو می گرفتی . بلند می شدی و دوباره می رفتی به طرف توپ . کم کم برات تبدیل به یه بازی شده بود و وقتی می افتادی می خندیدی .






