پسر کوچولوی قشنگم
8 ماهه شدی . خیلی بزرگ شدی مامانی . دیگه دارم برای تولد 1 سالگیت لحظه شماری می کنم . هم دوست دارم دیر بگذره و هم زود . دیر بخاطر اینکه دوست ندارم این روزا تموم بشه و زود بخاطر اینکه کلی برنامه برات دارم .
عزیز دل مامان توی این ماه اخیر حسابی آتیش سوزوندی . حالا دیگه دستتو به هر جایی می گیری که بلند شی . اینقدر نترسی که دستاتو کم کم از تکیه گاهت بر می داری و می خوای خودت بایستی . همین چند رو پیش بود که یه لحظه ازت غافل شدم و تو با انگشت کوچیکت از جا کفشی آویزون شده بودی در حالی که با اون دست دیگت داشتی می زدی روش! که زود اومدم نجاتت دادم !!!

البته همیشه هم اینجوری نمیشه که مامانی بیاد . گاهی اوقات میفتی زمین و گریه می کنی و خیلی ناراحت میشم . ولی چاره ای نیست . باید تلاش کنی تا یاد بگیری .
همچنان بی دندونی در حالی که من دارم برات تدارک گیفت آش دندونی می بینم !
از صدای جاروبرقی و سشوار می ترسی . انگار نه انگار که همین چند ماه پیش با این صداها آروم می شدی . راستی از صدای گریه بچه ها هم خوشت نمیاد . شایدم ناراحت می شی و بغض می کنی .
گاز می گیری
وقتی صدای موزیک می شنوی می رقصی . تولد صدرا جون که رفته بودیم یهو شروع کردی به نانای کردن و دس دسی . و بخاطر همین کارها تایم خوابت به هم ریخت و تا چند روز ما مکافات داشتیم .
صبحا که بابایی می خواد بره سر کار می ری بغلش و حتما باید باهاش تا پایین بری .
هر موقع گریه می کنی ماما میگی و هر موقع خوشحالی و می خندی بابا!
عزیز دلم خیلی دوست دارم
و اینم کادوی 8 ماهگی
ااااااا عکسشو الان ندارم بعد میذارم 
8 ماهگیت مبارک