پسر کوچولوی قشنگم نمی دونم چطوری باید وبلاگتو آپ نگه دارم . اولا اینکه دیگه کم کم داری همه دکمه های لپ تاپو می کنی و دوم اینکه هر موقع بازش می کنم تا برات بنویسم اینه حال و روز من !
ولی امروز اومدم که برات ثبت کنم : تو از دیروز یعنی 22 آذر 90 می تونی خودت از روی زمین بلند شی و بری روی اسب چوبیت بشینی ! خیلی تعجب کردم وقتی این منظره رو دیدم .
پسرم امروز دهم محرم و روز عاشوراست . دیروز ساعت 11 تصمیم گرفتیم بریم گناباد و 12 حرکت کردیم . آخه اونجا مراسم شبیه خوانی برگزار میشه و من خاطرات زیادی از این مراسم دارم . دوست داشتم تو هم ببینی !
همایون کنار گهواره علی اصغر (ع)
سلام پسر کوچولوی قشنگم
امروز یه مهمون عزیز داشتی : سپهر
حسابی با هم آتیش سوزوندین و نذاشتین مامانا با هم دو کلوم حرف بزنن
اینم عکس تو با سپهر کوچولو
سلام پسر کوچولوی قشنگم . مامانی تصمیم گرفته تنبلی رو کنار بذاره و وبلاگتو آپدیت نگه داره .
امروز با باباجون و مامان جون و عمو امیر و خاله (عمه) الی و محمد جون رفتیم آتلیه سیب تا عکس کنار سفره یلدا بگیریم . ما هم از فرصت استفاده کردیم و چند تا عکس ازت گرفتیم .
عزیز دلم اینقدر شیطون شدی و توی عکس ها تکون می خوری که دیگه نمی تونیم یه عکس درست و حسابی ازت بگیریم . همه عکسات مات میشه .
پ.ن : بعد از آپلود عکسها پستهای قبلی کم کم اضافه می شود
همایون من امروز جشن تولد نیلوفر جون بود . مثل همیشه پسر خوب و آرومی بودی . راس 9 خوابیدی ولی اینقدر سر و صدا بود که بیدار شدی و تا 12 نخوابیدی !
و توی این مدت مشغول تمرین راه رفتن بودی . توپتو پرتاب می کردی . بعد یواش یواش دست من و ول می کردی و می رفتی به طرفش . هر بار که می افتادی برمی گشتی به طرفم و دستمو می گرفتی . بلند می شدی و دوباره می رفتی به طرف توپ . کم کم برات تبدیل به یه بازی شده بود و وقتی می افتادی می خندیدی .











